اِبْن‌ِ سينا، ابوعلى‌ حسين‌ بن‌ عبدالله‌ بن‌ سينا (370- 428ق‌/980- 1037م‌ ) ، بزرگ‌ترين‌ فيلسوف‌ مشايى‌ و پزشك‌ نامدار ايران‌ در جهان‌ اسلام‌ .
1-
زندگى‌ و سرگذشت‌: ما دربارة زندگى‌ و سرگذشت‌ ابن‌ سينا آگاهى‌ بس‌ بيشتري‌ داريم‌ تا دربارة هر فيلسوف‌ مسلمان‌ ديگر. اين‌ نيز به‌ بركت‌ زندگى‌ نامه‌اي‌ است‌ كه‌ ابوعُبيد جوزجانى‌ (د 438ق‌/1046م‌) شاگرد وفادار وي‌ به‌ نوشته‌ آورده‌ است‌ و بخش‌ نخست‌ آن‌ تقرير ابن‌ سينا و بخش‌ دوم‌ آن‌ گزارش‌ و نوشتة خود جوزجانى‌ است‌ . اين‌ نوشته‌ها بعدها به‌ «سرگذشت‌» يا «سيره‌» مشهور شده‌ است‌. كهن‌ترين‌ متنى‌ كه‌ از اين‌ سرگذشت‌ در دست‌ است‌، كتاب‌ تَتِمة صِوان‌ الحكمة اثر ظهيرالدين‌ ابوالحسن‌ على‌ بن‌ زيد بيهقى‌ است‌ كه‌ همچنين‌ مطالب‌ تازه‌اي‌ دربارة ابن‌ سينا در بر دارد. در كنار اين‌ گزارش‌، ما دو گزارش‌ ديگر را از زندگى‌ ابن‌ سينا نزد ابن‌ ابى‌ اصيبعه‌ در عيون‌ الانباء وي‌ و در تاريخ‌ الحكماء اثر ابن‌ ابى‌ قفطى‌ مى‌يابيم‌. گزارشهاي‌ هر يك‌ از اين‌ دو منبع‌ داراي‌ اختلافاتى‌ است‌. هر چند منبع‌ مشترك‌ آنها همان‌ روايت‌ جوزجانى‌ به‌ نقل‌ از خود ابن‌ سينا و سپس‌ بقية گزارش‌ جوزجانى‌ از سرگذشت‌ است‌ .
ابن‌ خلّكان‌ نيز در وفيات‌ الاعيان‌ (2/157 - 162) گويا از روايت‌ بيهقى‌ بهره‌ گرفته‌ و نكاتى‌ را آورده‌ است‌ كه‌ در آثار ابن‌ ابى‌ اصيبعه‌ و ابن‌ قفطى‌ يافت‌ نمى‌شود. متنى‌ هم‌ از سرگذشت‌ ابن‌ سينا، سالها پيش‌ از سوي‌ احمد فؤاد اهوانى‌ در حاشية دست‌ نوشته‌اي‌ از نُزهَةُ الارواح‌ شهرزوري‌ كشف‌ شده‌ بود كه‌ به‌ دست‌ يحيى‌ بن‌ احمد كاشى‌ در 754ق‌/ 1353م‌ نوشته‌ شده‌ بوده‌ است‌. اهوانى‌ اين‌ سرگذشت‌ را نوشتة كاشى‌ پنداشته‌ است‌ و آن‌ را به‌ مناسبت‌ هزارة تولد ابن‌ سينا در مجموعة ذِكري‌ ابن‌ سينا در 1952م‌ در قاهره‌، با عنوان‌ «نُكَت‌ٌ فى‌ احوال‌ الشيخ‌ الرئيس‌ ابن‌ سينا» منتشر كرده‌ است‌. در1974م‌ ويليام‌ گُلمَن‌1 اين‌ سرگذشت‌ را بر پاية چندين‌ دست‌ نوشته‌ به‌ شيوه‌اي‌ انتقادي‌ تدوين‌ و با عنوان‌ «زندگانى‌ ابن‌ سينا2» با ترجمة انگليسى‌ آن‌ منتشر ساخت‌. اين‌ متن‌ تاكنون‌ بهترين‌ متنى‌ است‌ كه‌ از سرگذشت‌ ابن‌ سينا در دست‌ است‌، هر چند در آن‌ لغزشها و اشتباهاتى‌ در خواندن‌ و ترجمة برخى‌ عبارات‌ يافت‌ مى‌شود كه‌ مانفِرِد اولمان‌ آنها را در نقدي‌ كه‌ بر آن‌ كتاب‌ در مجلة آلمانى‌ «اسلام‌3» (1975م‌، ص‌ نوشته‌، يادآور شده‌ است‌ .
ما در اينجا زندگانى‌ ابن‌ سينا را برپاية روايت‌ خودش‌ و سپس‌ دنبالة آن‌ را به‌ روايت‌ جوزجانى‌ مى‌آوريم‌ . ابن‌ سينا در حدود 370ق‌/980م‌ در بخارا زاييده‌ شد. پدرش‌ از اهالى‌ بلخ‌ بود و در دوران‌ فرمانروايى‌ نوح‌ ابن‌ منصور سامانى‌ (366-387ق‌/977-997م‌) به‌ بخارا رفت‌ و در آنجا در يكى‌ از مهم‌ترين‌ قريه‌ها به‌ نام‌ خَرمَيثَن‌ در دستگاه‌ اداري‌ به‌ كار پرداخت‌، او از قريه‌اي‌ در نزديكى‌ آنجا، به‌نام‌ اَفشَنَه‌ زنى‌ (ستاره‌ نام‌؟) را به‌ همسري‌ گرفت‌ و در آنجا اقامت‌ گزيد. ابن‌ سينا در آنجا به‌ جهان‌ چشم‌ گشود. 5 سال‌ پس‌ از آن‌ برادر كهترش‌ به‌ نام‌ محمود به‌ دنيا آمد. ابن‌ سينا نخست‌ به‌ آموختن‌ قرآن‌ و ادبيات‌ پرداخت‌ و 10 ساله‌ بود كه‌ همة قرآن‌ و بسياري‌ از مباحث‌ ادبى‌ را فراگرفته‌ و انگيزة شگفتى‌ ديگران‌ شده‌ بود. در اين‌ ميان‌ پدر وي‌ دعوت‌ يكى‌ از داعيان‌ مصري‌ اسماعيليان‌ را پذيرفته‌ بود و از پيروان‌ ايشان‌ به‌ شمار مى‌رفت‌. برادر ابن‌ سينا نيز از آنان‌ بود. پدرش‌ ابن‌ سينا را نيز به‌ آيين‌ اسماعيليان‌ دعوت‌ مى‌كرد، اما وي‌ هر چند به‌ سخنان‌ آنان‌ گوش‌ مى‌داد و گفته‌هايشان‌ را دربارة عقل‌ و نفس‌ مى‌فهميد، نمى‌توانست‌ آيين‌ ايشان‌ را بپذيرد و پيرو آنان‌ شود. پدرش‌ رسائل‌ اخوان‌ الصفاء را مطالعه‌ مى‌كرد و ابن‌ سينا نيز گاه‌ به‌ مطالعة آنها مى‌پرداخت‌. سپس‌ پدرش‌ وي‌ را نزد سبزي‌ فروشى‌ به‌ نام‌ محمود مَسّاحى‌ كه‌ از حساب‌ هندي‌ آگاه‌ بود، فرستاد و ابن‌ سينا از وي‌ اين‌ فن‌ را آموخت‌ .
در اين‌ هنگام‌ دانشمندي‌ به‌ نام‌ ابوعبدالله‌ (حسين‌ بن‌ ابراهيم‌ الطبري‌) ناتِلى‌ كه‌ مدعى‌ فلسفله‌دانى‌ بود، به‌ بخارا آمد. پدر ابن‌ سينا وي‌ را در خانة خود جاي‌ داد و ابن‌ سينا نزد او به‌ آموختن‌ فلسفه‌ پرداخت‌. وي‌ پيش‌ از آمدن‌ ناتِلى‌ به‌ بخارا، نزد مردي‌ به‌ نام‌ اسماعيل‌ زاهد فقه‌ آموخته‌ و در اين‌ زمينه‌ سخت‌ پويا و با همة شيوه‌هاي‌ اعتراض‌، به‌ روش‌ فقيهان‌ آشنا شده‌ بود . آنگاه‌ ابن‌ سينا نزد ناتَلى‌ به‌ خواندن‌ «مدخل‌ منطق‌ ارسطو» (اَيساگوگِه‌ = ايساغوجى‌4) اثر پُرفوريوس‌5 فيلسوف‌ نوافلاطونى‌ (234-301 يا 305م‌) پرداخت‌ و در اين‌ راه‌ تا بدانجا پيش‌ رفت‌ كه‌ نكات‌ تازه‌اي‌ كشف‌ مى‌كرد و سبب‌ شگفتى‌ بسيارِ استادش‌ مى‌شد. چنانكه‌ وي‌ پدر ابن‌ سينا را وادار ساخت‌ كه‌ فرزندش‌ را يكباره‌ و تنها در راه‌ دانش‌ مشغول‌ كند. ابن‌ سينا بخشهاي‌ سادة منطق‌ را نزد ناتَلى‌ فراگرفت‌، اما او را دربارة دقايق‌ اين‌ دانش‌ ناآگاه‌ يافت‌، از اين‌ رو به‌ خواندن‌ كتابهاي‌ منطق‌ ارسطو و مطالعة شرحهاي‌ ديگران‌ بر آنها پرداخت‌، تا اينكه‌ در اين‌ دانش‌ چيره‌ دست‌ شد. وي‌ همزمان‌ كتاب‌ «عناصر يا اصول‌ هندسه‌ » اثر اُقليدس‌ (يوكلايدِس‌6) رياضى‌دان‌ مشهور يونانى‌ (سدة 4و 3ق‌ م‌) را اندكى‌ نزد ناتلى‌ خواند و سپس‌ بقية مسائل‌ كتاب‌ را نزد خود خواند و آنها را حل‌ كرد . سپس‌ خواندن‌ كتاب‌ معروف‌ المجسطى‌ (مِگيسته‌ سونتاكسيس‌7) اثر بطلميوس‌ (كلاوديوس‌ پتولِمايوس‌8) ستاره‌شناس‌ بزرگ‌ يونانى‌ (ثلث‌ دوم‌ سدة 2ق‌ م‌) را نزد ناتلى‌ آغاز كرد و پس‌ از خواندن‌ مقدمات‌ و رسيدن‌ به‌ شكلهاي‌ هندسى‌ آن‌، ناتلى‌ به‌ وي‌ گفت‌ كه‌ بقية كتاب‌ را خودش‌ بخواند و مسائل‌ آن‌ را حل‌ كند و مشكلات‌ را از وي‌ بپرسد، اما به‌ اين‌ كار نپرداخت‌ و ابن‌ سنيا نزد خودش‌ مسائل‌ آن‌ را حل‌ كرد، چنانكه‌ بسياري‌ از مشكلها را ناتِلى‌ نمى‌دانست‌، مگر پس‌ از آنكه‌ ابن‌ سينا آنها را براي‌ وي‌ توضيح‌ مى‌داد .
در اين‌ هنگام‌، ناتلى‌ بخارا را به‌ قصد گُرگانْج‌ْ و رسيدن‌ به‌ دربار ابوعلى‌ مأمون‌ بن‌ محمد خوارزمشاه‌، ترك‌ كرد. در اين‌ ميان‌ سينا نزد خود به‌ خواندن‌ و آموختن‌ متون‌ و شرحهاي‌ كتابهايى‌ در طبيعيات‌ و الهيات‌ پرداخت‌ تا به‌ گفتة خودش‌ «درهاي‌ دانش‌ به‌ رويش‌ گشوده‌ شد ». آنگاه‌ به‌ دانش‌ پزشكى‌ گرايش‌ يافت‌ و خواندن‌ كتابهايى‌ را در اين‌ زمينه‌ آغاز كرد. وي‌ پزشكى‌ را دانشى‌ مى‌شمارد كه‌ دشوار نيست‌ و بدين‌سان‌ مى‌گويد كه‌ وي‌ در اندك‌ زمانى‌ در آن‌ مُبرّز شده‌، چنانكه‌ پزشكان‌ برجسته‌ نزد او آموختن‌ پزشكى‌ را آغاز كردند. خود ابن‌ سينا نيز به‌ درمان‌ بيماران‌ مى‌پرداخت‌ و در اين‌ رهگذر شيوه‌هايى‌ درمانى‌، برگرفته‌ از تجربه‌، بر وي‌ آشكار مى‌شد كه‌ به‌ گفتة خودش‌ نمى‌توان‌ آنها را وصف‌ كرد. وي‌ همزمان‌ به‌ مطالعات‌ خود در فقه‌ و مناظره‌ با ديگران‌ در اين‌ زمينه‌ ادامه‌ مى‌داد .
وي‌ در اين‌ هنگام‌ 16 ساله‌ بوده‌ است‌. پس‌ از آن‌، ابن‌ سينا يك‌ سال‌ و نيم‌ ديگر به‌ آموختن‌ و خواندن‌ پرداخت‌ . بار ديگر خواندن‌ كتابهاي‌ منطق‌ و همة بخشهاي‌ فلسفه‌ را از سرگرفت‌. وي‌ در اين‌ ميان‌ حتى‌ يك‌ شب‌ را در سراسر آن‌ نمى‌خوابيد و روزها نيز جز به‌ كار خواندن‌ و آموختن‌ نمى‌پرداخت‌. انبوهى‌ از دسته‌هاي‌ كاغذ در برابر خود مى‌نهاد و مسائل‌ گوناگون‌ را براي‌ خود مطرح‌ مى‌كرد و در هر مسأله‌اي‌ مقدمات‌ قياس‌ و شروط آن‌ را در نظر مى‌گرفت‌. هرگاه‌ نيز با قياسى‌ روبه‌رو مى‌شد كه‌ نمى‌توانست‌ به‌ «حد اَوسط» آن‌ دست‌ يابد، برمى‌خاست‌ و به‌ مسجد مى‌رفت‌ و نماز مى‌گزارد و از خداوند حل‌ مشكل‌ِ خويش‌ را خواستار مى‌شد تا بر وي‌ گشوده‌ مى‌گشت‌. آنگاه‌ شب‌ هنگام‌ به‌ خانه‌ باز مى‌گشت‌، چراغ‌ پيش‌ روي‌ مى‌نهاد و به‌ خواندن‌ و نوشتن‌ مشغول‌ مى‌شد؛ هرگاه‌ كه‌ خواب‌ بر چشمانش‌ چيره‌ مى‌شد يا احساس‌ ناتوانى‌ در تن‌ خود مى‌كرد، پياله‌اي‌ شراب‌ مى‌نوشيد (برخى‌ معتقدند كه‌ در اينجا شراب‌ مطلق‌ نوشيدنى‌ است‌) و توان‌ خود را باز مى‌يافت‌ و بار ديگر به‌ خواندن‌ مى‌پرداخت‌ . به‌ گفتة خودش‌ «هرگاه‌ خوابش‌ مى‌برد، خود آن‌ مسائل‌ را در خواب‌ مى‌ديد و بسياري‌ از آنها بر وي‌ روشن‌ و آشكار مى‌شد ».
ابن‌ سينا بدين‌ شيوه‌ پيش‌ مى‌رفت‌ تا برهمة دانشها آگاهى‌ يافت‌ و به‌ اندازة توانايى‌ انسانى‌، بر آنها چيره‌ گرديد، چنانكه‌ خود مى‌گويد: «آنچه‌ در آن‌ زمان‌ مى‌دانستم‌، به‌ همان‌ گونه‌ است‌ كه‌ اكنون‌ مى‌دانم‌ و تابه‌ امروز چيزي‌ بر آن‌ نيفزوده‌ام‌». ابن‌ سينا در اين‌ هنگام‌ نزديك‌ به‌ 18 سال‌ داشته‌، در منطق‌، طبيعيات‌ و رياضيات‌ چيره‌ دست‌ بوده‌ است‌ و آنگاه‌ بر الهيات‌ روي‌ آورده‌ و به‌ خواندن‌ كتاب‌ متافيزيك‌ ( مابعد الطبيعة ) ارسطو پرداخته‌ و حتى‌ به‌ گفتة خودش‌ 40 بار آن‌ را خوانده‌ بوده‌، چنانكه‌ متن‌ آن‌ را از برداشته‌، اما هنوز محتوا و مقصود آن‌ را نمى‌فهميده‌ است‌. وي‌ از خود نااميد شده‌ و به‌ خود مى‌گفته‌ است‌ «اين‌ كتابى‌ است‌ كه‌ راهى‌ به‌ سوي‌ فهميدن‌ آن‌ نيست‌» تا اينكه‌ روزي‌ در بازار كتاب‌ فروشان‌، مردي‌ كتابى‌ را به‌ بهاي‌ ارزان‌ بر او عرضه‌ مى‌كند كه‌ وي‌ پس‌ از ترديد آن‌ را مى‌خرد؛ اين‌ همان‌ كتاب‌ ابونصر فارابى‌ دربارة اغراض‌ ما بعد الطبيعة بوده‌ است‌. پس‌ از خواندن‌ آن‌ مقصود و محتواي‌ آن‌ كتاب‌ بر وي‌ روشن‌ مى‌شود .
فرمانرواي‌ بخارا در اين‌ زمان‌ نوح‌ بن‌ منصور سامانى‌ بوده‌ است‌ . وي‌ دچار يك‌ بيماري‌ مى‌شود كه‌ پزشكان‌ در درمان‌ آن‌ درمانده‌ بودند. در اين‌ ميان‌ نام‌ ابن‌ سينا به‌ دانشوري‌ مشهور شده‌ بود. پزشكان‌ نام‌ او را نزد آن‌ بر نواحى‌ به‌ ميان‌ آوردند و از او خواستند كه‌ ابن‌ سينا را به‌ حضور بخواند. ابن‌ سينا نزد بيمار رفت‌ و با پزشكان‌ در مداواي‌ وي‌ شركت‌ كرد و از آن‌ پس‌ در شمار پيرامونيان‌ و نزديكان‌ نوح‌ بن‌ منصور درآمد. ابن‌ سينا روزي‌ از وي‌ اجازه‌ خواست‌ كه‌ به‌ كتابخانة بزرگ‌ و مشهور وي‌ راه‌ يابد، اين‌ اجازه‌ به‌ او داده‌ شد و ابن‌ سينا در آنجا كتابهاي‌ بسياري‌ را در دانشهاي‌ گوناگون‌ يافت‌ كه‌ نامهاي‌ بسياري‌ از آنها را كسى‌ نشنيده‌ و خود وي‌ نيز، هم‌ پيش‌ و هم‌ پس‌ از آن‌، آنها را نديده‌ بود. وي‌ به‌ خواندن‌ آنها پرداخت‌ و از آنها بهره‌هاي‌ فراوان‌ گرفت‌ . پس‌ از چندي‌ آن‌ كتابخانه‌ آتش‌ گرفت‌ و همة كتابها سوخته‌ شد. دشمنان‌ ابن‌ سينا مى‌گفتند كه‌ خود وي‌ عمداً آن‌ را به‌ آتش‌ كشيده‌ بود تا ديگران‌ از كتابهاي‌ آن‌ بهره‌مند نشوند (دربارة اين‌ كتابخانه‌ و آتش‌ گرفتن‌ آن‌ نك: مقالة ماكس‌ و ايزوايلر1، «ابن‌ سينا و كتابخانه‌هاي‌ ايرانى‌ زمان‌ وي‌» در «يادنامة ابن‌ سينا » ، 63 -48 ، به‌ ويژه‌ 56 ، كه‌ نويسنده‌ حدس‌ مى‌زند كتابخانه‌ در ذيقعدة 389ق‌ / اكتبر999م‌ آتش‌ گرفته‌ است‌). ابن‌ سينا در اين‌ هنگام‌، به‌ گفتة خودش‌ به‌ 18 سالگى‌ رسيده‌ و از آموختن‌ همة دانشهاي‌ زمانش‌ فارغ‌ شده‌ بود. وي‌ مى‌گويد: «در آن‌ زمان‌ حافظة بهتري‌ در علم‌ داشتم‌، اما اكنون‌ دانش‌ من‌ پخته‌تر شده‌ است‌، و گرنه‌ همان‌ دانش‌ است‌ و از آن‌ پس‌ به‌ چيز تازه‌اي‌ دست‌ نيافته‌ام‌ ».
ابن‌ سينا به‌ 22 سالگى‌ رسيده‌ بود كه‌ پدرش‌ درگذشت‌ (بيهقى‌، على‌، 44). وي‌ در اين‌ ميان‌ برخى‌ كارهاي‌ دولتى‌ امير سامانى‌ عبدالملك‌ دوم‌ را برعهده‌ گرفته‌ بود. از سوي‌ ديگر، در اين‌ فاصله‌، سركردة خاندان‌ قراخانيان‌ ايلَك‌ نصر بن‌ على‌ به‌ بخارا هجوم‌ آورد و آن‌ را تصرف‌ كرد و در ذيقعدة 389/ اكتبر 999 عبدالملك‌ بن‌ نوح‌، يعنى‌ آخرين‌ فرمانرواي‌ سامانى‌ را زندانى‌ كرد و به‌ اوزگَند فرستاد . بدين‌سان‌ ابن‌ سينا بايستى‌ ظاهراً در حدود دو سال‌ در دربار عبدالملك‌ بن‌ نوح‌ به‌ سر برده‌ باشد، يعنى‌ از زمان‌ مرگ‌ نوح‌ بن‌ منصور (387ق‌/997م‌) تا پايان‌ كار عبدالملك‌ (نك: بارتولد، 268 .(267 ,
اين‌ دگرگونيهاي‌ سياسى‌ و سقوط فرمانروايى‌ سامانيان‌ در بخارا، انگيزة آن‌ شد كه‌ ابن‌ سينا بار سفر بربندد و به‌ گفته‌ خودش‌ «ضرورت‌ وي‌ را بر آن‌ داشت‌ كه‌ بخارا را ترك‌ گويد ».
وي‌ در حدود 392ق‌ در جامة فقيهان‌ با طيلسان‌ و تحت‌ الحَنَك‌ از بخارا به‌ گرگانج‌ در شمال‌ غربى‌ خوارزم‌ رفت‌ و در آنجا به‌ حضور على‌ ابن‌ مأمون‌ بن‌ محمد خوارزمشاه‌، از فرمانروايان‌ آل‌ مأمون‌ (تا ح‌ 387- 399ق‌/997-1009م‌) معرفى‌ شد. در اين‌ هنگام‌ ابوالحسين‌ سهيلى‌ كه‌ به‌ گفتة خود ابن‌ سينا «دوستدار اينگونه‌ دانشها» بوده‌ مقام‌ وزارت‌ را برعهده‌ داشته‌ است‌. نام‌ اين‌ مرد در متن‌ گزارش‌ ابن‌ سينا و نيز متن‌ على‌ ابن‌ زيد بيهقى‌ (ص‌ 45) ابوالحسين‌ آمده‌ است‌، اما ثعالبى‌ در يتيمةالدهر (4/254) نام‌ وي‌ را ابوالحسن‌ احمد بن‌ محمد سهيلى‌ آورده‌ است‌ و مى‌گويد وي‌ در 404ق‌/1013م‌ به‌ بغداد رفت‌ و در آنجا در 418ق‌/ 1027م‌ درگذشت‌ . در گرگانج‌ حقوق‌ ماهيانه‌اي‌ براي‌ ابن‌ سينا مقرر گرديد كه‌ به‌ گفتة خودش‌ براي‌ «معاش‌ كسى‌ چون‌ او كفايت‌ مى‌كرد ».
پس‌ از چندي‌، به‌ گفتة ابن‌ سينا، بار ديگر «ضرورت‌ وي‌ را بر آن‌ داشت‌» كه‌ گرگانج‌ را ترك‌ كند. وي‌ دربارة چگونگى‌ اين‌ ضرورت‌ چيزي‌ نمى‌گويد، اما از سوي‌ ديگر، نظامى‌ عروضى‌ (ص‌ 77) داستانى‌ را مى‌آورد كه‌ بنابر آن‌، سلطان‌ محمود غزنوي‌ (حك 388-421ق‌/ 998-1030م‌) از خوارزمشاه‌ ابوالعباس‌ مأمون‌بن‌ مأمون‌ درخواست‌ كرد كه‌ چند تن‌ از دانشمندان‌ دربار خود، از جمله‌ ابن‌ سينا را به‌ دربار وي‌ گسيل‌ دارد. تنى‌ چند از ايشان‌، از جمله‌ ابوريحان‌ بيرونى‌، به‌ اين‌ سفر رضايت‌ دادند، اما ابن‌ سينا و دانشمند ديگري‌ به‌ نام‌ ابوسَهل‌ مسيحى‌ از رفتن‌ سرباز زدند و ناگزير شدند كه‌ گرگانج‌ را ترك‌ گويند .
در اين‌ داستان‌ مى‌توان‌ بذري‌ از حقيقت‌ را يافت‌. محمود غزنوي‌ سنى‌ مذهب‌ متعصبى‌ بوده‌ است‌، در حالى‌ كه‌ ابن‌ سينا، بنابر سنت‌ خانوادگيش‌ شيعى‌ مذهب‌ بوده‌ است‌ (چنانكه‌ ديديم‌ پدرش‌ به‌ اسماعيليان‌ گرويده‌ بود). محمود غزنوي‌ همچنين‌ با فلسفه‌ و فيلسوفان‌ ميانة خوشى‌ نداشته‌ است‌، چنانكه‌ وي‌ را در هجوم‌ به‌ ري‌ در 420ق‌ مى‌يابيم‌ كه‌ در آن‌ شهر «مقدار 50 خروار دفتر روافض‌ و باطنيان‌ و فلاسفه‌، از سراهاي‌ ايشان‌ بيرون‌ آورد و زير درختهاي‌ آويختگان‌ (يعنى‌ كسانى‌ كه‌ ايشان‌ را بر درختان‌ به‌ دار آويخته‌ بودند) بفرمود سوختن‌ » ( مجمل‌ التواريخ‌ و القصص‌، 404). با وجود اين‌ نمى‌توان‌ انگيزة اصلى‌ ابن‌ سينا را براي‌ ترك‌ گرگانج‌ معين‌ كرد و به‌ حقيقت‌ تاريخى‌ اين‌ «ضرورت‌» پى‌ برد .
به‌ هر حال‌ در حدود 402ق‌/1012م‌ ابن‌ سينا از راه‌ شهرهاي‌ نَسا، اَبيوَرد (يا باوَرد)، طوس‌، سَمَنگان‌ (سمنقان‌) به‌ جَاجَرْم‌ْ سرحد نهايى‌ خراسان‌ رفت‌ و سپس‌ به‌ شهر گرگان‌ رسيد. به‌ گفتة خود ابن‌ سينا، قصد وي‌ از اين‌ سفر پيوستن‌ به‌ در بار شمس‌ المَعالى‌ قابوس‌ بن‌ وشمگير (حك 367- 402ق‌/978-1012م‌ ) فرمانرواي‌ زياري‌ گرگان‌ بوده‌ است‌. اما در اين‌ ميان‌، سپاهيان‌ قابوس‌ بر وي‌ شوريده‌ و او را خلع‌ و زندانى‌ كرده‌ بودند. وي‌ در 403ق‌ درگذشت‌. جانشين‌ قابوس‌، پسرش‌ منوچهر، خود را دست‌ نشاندة محمود غزنوي‌ اعلام‌ كرد و دختر او را به‌ همسري‌ گرفت‌. روشن‌ است‌ كه‌ ابن‌ سينا نمى‌توانست‌ با وي‌ از در سازش‌ درآيد و بار ديگر ناگزير شد كه‌ گرگان‌ را ترك‌ گويد. در اين‌ ميان‌ ابوعُبَيد جوزجانى‌، شاگرد وفادارش‌ به‌ وي‌ پيوست‌ و تا پايان‌ عمر ابن‌ سينا، يار و همراه‌ او بود، و نيز نخستين‌ نويسندة سرگذشت‌ ابن‌ سينا به‌ نقل‌ از خودش‌ بود .
از اينجا به‌ بعد، جوزجانى‌ به‌ تكميل‌ بقية زندگانى‌ و سرگذشت‌ ابن‌ سينا مى‌پردازد و مى‌گويد كه‌ در گرگان‌ مردي‌ بود به‌ نام‌ ابومحمد شيرازي‌ كه‌ دوستدار دانشها بود و در همسايگى‌ خود، براي‌ ابن‌ سينا خانه‌اي‌ خريد و او را در آنجا مسكن‌ داد .
در حدود 404ق‌ ابن‌سينا گرگان‌ (جُرجان‌) را به‌ قصد ري‌ ترك‌ كرد. وي‌ در ري‌ به‌ خدمت‌ سَيّده‌ (با نام‌ شيرين‌ دختر سپهيد شروين‌ و ملقب‌ به‌ اُم‌ّالملوك‌ (د 419ق‌/1028م‌) بيوة فخرالدوله‌ على‌ بويه‌ (د 387ق‌/ 997م‌) و مادر مجدالدوله‌ ابوطالب‌ رستم‌ بن‌ فخر الدوله‌) پيوست‌. مادر و فرزند ابن‌ سينا را بنابر توصيه‌هايى‌ كه‌ همراه‌ آورده‌ بود، گرامى‌ داشتند. در اين‌ ميان‌ ابن‌ سينا مجدالدوله‌ را كه‌ دچار بيماري‌ سوداء (ماليخوليا) شده‌ بود، درمان‌كرد. وي‌ همچنان‌ در ري‌ ماندتا هنگامى‌كه‌شمس‌الدوله‌ ابوطاهر پسر ديگر فخرالدوله‌ كه‌ پس‌ از مرگ‌ پدرش‌ در 387ق‌/997م‌ فرمانرواي‌ همدان‌ و قَرميسَن‌ (كرمانشاه‌) شده‌ بود، در 405ق‌/1015م‌ به‌ ري‌ حمله‌ آورد. اين‌ حمله‌ پس‌ از درگيري‌ وي‌ با هلال‌ بن‌ بَدر بن‌ حسنويه‌ روي‌ داد. وي‌ از دودمان‌ كردهاي‌ فرمانروا بر نواحى‌ جَبَل‌ و قرميسن‌ بوده‌ است‌. هلال‌ بن‌ بدر كه‌ از سوي‌ سلطان‌ الدوله‌ (د 412ق‌/1021م‌) در بغداد زندانى‌ شده‌ بود، آزادي‌ خود را باز يافته‌ و از سوي‌ سلطان‌ الدوله‌ لشكري‌ در اختيارش‌ نهاده‌ شده‌ بود تا با شمس‌الدوله‌ كه‌ در اين‌ ميان‌ بر سرزمينهاي‌ ديگري‌ نيز دست‌ يافته‌ بود، به‌ جنگ‌ برخيزد. در نبردي‌ كه‌ در ذيقعدة 405 / مة 1015 ميان‌ ايشان‌ درگرفت‌، هلال‌ بن‌ بدر كشته‌ شدو سپاهيان‌ سلطان‌ الدوله‌ ناچار شدند كه‌ به‌ بغداد بازگردند (ابن‌ اثير، حوادث‌ سال‌ 405ق‌ ).
به‌ گفتة جوزجانى‌، در اين‌ هنگام‌ «حوادثى‌ روي‌ داد كه‌ ابن‌ سينا را ناگزير ساخت‌ كه‌ ري‌ را ترك‌ كند». اما وي‌ دربارة ماهيت‌ اين‌ حوادث‌ چيزي‌ نمى‌گويد. به‌ هر حال‌ مى‌توان‌ گمان‌ برد كه‌ اين‌ بار نيز اوضاع‌ سياسى‌ و اجتماعى‌ ري‌ چنان‌ شده‌ بود كه‌ ابن‌ سينا ديگر نمى‌توانست‌ بيشتر در آن‌ شهر بماند. در اين‌ ميان‌ شايد تهديدهايى‌ كه‌ از سوي‌ محمود غزنوي‌ به‌ ري‌ مى‌شد، در تصميم‌ ابن‌ سينا به‌ ترك‌ آن‌ شهر بى‌تأثير نبوده‌ باشد، زيرا در گزارشى‌ از خواندمير (ص‌ 128-129) آمده‌ است‌ كه‌ «در آن‌ وقت‌ كه‌ سلطان‌ محمود غزنوي‌ به‌ طرف‌ عراق‌ رايت‌ آفتاب‌ اشراق‌ برافراشت‌، شيخ‌ (يعنى‌ ابن‌ سينا) از ري‌ به‌ قزوين‌ و از قزوين‌ به‌ همدان‌ شتافت‌ ».
به‌ هر روي‌، ابن‌ سينا به‌ همدان‌ رفت‌. در اين‌ ميان‌ شمس‌الدوله‌ به‌ بيماري‌ قولنج‌ دچار شد. ابن‌ سينا را به‌ كاخ‌ وي‌ بردند و او به‌ معالجه‌ پرداخت‌ تا شمس‌الدوله‌ بهبود يافت‌. ابن‌ سينا 40 روز را در كاخ‌ گذرانيد و در پايان‌ خلعتهاي‌ فراوان‌ گرفت‌ و به‌ خانة خود بازگشت‌، در حالى‌ كه‌ درشمار نزديكان‌ و همنشينان‌ شمس‌ الدوله‌ درآمده‌ بود. پس‌ از چندي‌ شمس‌الدوله‌ براي‌ نبرد با عَنّاز به‌ سوي‌ قَرميسَن‌ لشكر كشيد. حسام‌الدين‌ ابوشَوك‌ فارِس‌ بن‌ محمد بن‌ عَنّاز سركردة قبيلة كرد شاذَنجان‌ بود كه‌ در دو سوي‌ رشته‌ كوههاي‌ ميان‌ كرمانشاه‌ و قصر شيرين‌ كنونى‌ فرمانروايى‌ داشت‌. پس‌ از شكست‌ هلال‌ بن‌ بدر به‌ دست‌ شمس‌الدوله‌ و از دست‌ رفتن‌ سرزمينهايش‌، عنّاز كه‌ همساية دورتر او بود، بر آن‌ شد كه‌ آن‌ سرزمينها را تصرف‌ كند. بنابراين‌ شمس‌الدوله‌ براي‌ پيشگيري‌ از دست‌ اندازيهاي‌ عناز به‌ جنگ‌ وي‌ رفت‌، در حالى‌ كه‌ ابن‌ سينا نيز همراه‌ او بود. در اين‌ نبرد، شمس‌الدوله‌ شكست‌ خورد و به‌ همدان‌ بازگشت‌. اين‌ واقعه‌ در 406ق‌/1015م‌ بود. در اين‌ هنگام‌ شمس‌الدوله‌ ابن‌ سينا را به‌ وزارت‌ خود گماشت‌. اما پس‌ از چندي‌ ميان‌ ابن‌ سينا و سپاهيان‌ شمس‌الدوله‌ كه‌ تركيبى‌ از پياده‌ نظام‌ ديلمى‌ و سواره‌ نظام‌ ترك‌ بودند، درگيري‌ روي‌ داد. سپاهيان‌ كه‌ شايد از شكست‌ خوردن‌ از عَنّاز ناآرام‌تر شده‌ بودند و براي‌ خود از سوي‌ ابن‌ سينا احساس‌ خطر مى‌كردند، بر وي‌ شوريدند، خانه‌اش‌ را محاصره‌ كردند و پس‌ از دستگيري‌ وي‌ همة دارايى‌ او را به‌ تاراج‌ بردند. افزون‌ بر اين‌ از شمس‌الدوله‌ خواستار كشتن‌ وي‌ شدند، اما شمس‌الدوله‌ از اين‌ كار سرباز زد و براي‌ آرام‌ كردن‌ سپاهيان‌، ابن‌ سينا را فقط از دستگاه‌ دولت‌ دور كرد. ابن‌ سينا متواري‌ شد و 40 روز را در خانة مردي‌ به‌ نام‌ ابوسَعد (يا ابوسعيد) بن‌ دَخدول‌ (يا دَخدوك‌) به‌ سر برد. در اين‌ هنگام‌، شمس‌الدوله‌ بار ديگر دچار بيماري‌ قولنج‌ شد و ابن‌ سينا را احضار كرد و از وي‌ بسيار پوزش‌ خواست‌. ابن‌ سينا به‌ معالجة وي‌ پرداخت‌ تا بهبود يافت‌. شمس‌الدوله‌ بار ديگر وزارت‌ را به‌ وي‌ سپرد .
بنابر گزارش‌ جوزجانى‌، شمس‌الدوله‌ در اين‌ ميان‌ از ابن‌ سينا خواسته‌ بود كه‌ شرحى‌ بر نوشته‌هاي‌ ارسطو بنويسد، اما ابن‌ سينا به‌ وي‌ گفته‌ بود كه‌ فراغتى‌ براي‌ اين‌ كار ندارد، اما اگر وي‌ راضى‌ شود، به‌ نوشتن‌ كتابى‌ دربارة دانشهاي‌ فلسفى‌ (بى‌آنكه‌ در آن‌ با مخالفان‌ مناظره‌ يا عقايد ايشان‌ را رد كند) خواهد پرداخت‌ و بدين‌ سان‌ تأليف‌ كتاب‌ شفا را از «طبيعيات‌» آن‌ آغاز كرد. وي‌ كتاب‌ اول‌ قانون‌ در پزشكى‌ را پيش‌ از آن‌ تأليف‌ كرده‌ بود. در اين‌ ميان‌ چنين‌ مى‌نمايد كه‌ ابن‌ سينا از زندگانى‌ آرامى‌ برخوردار بوده‌ است‌، زيرا بنابر گزارش‌ جوزجانى‌، روزها را به‌ كارهاي‌ وزارت‌ شمس‌الدوله‌ مى‌گذراند و شبها دانشجويان‌ بر وي‌ گرد مى‌آمدند از كتاب‌ شفا و قانون‌ مى‌خواندند .
چند سالى‌ بدين‌سان‌ گذشت‌، تا هنگامى‌ كه‌ شمس‌الدوله‌ براي‌ جنگ‌ با امير طارُم‌ برخاست‌. طارم‌ ناحيه‌اي‌ بود در كوهستانهاي‌ ميان‌ قزوين‌ و گيلان‌. امير آن‌ در هنگام‌ حملة شمس‌الدوله‌ به‌ آنجا (412ق‌/1021م‌) ابراهيم‌ بن‌ مرزبان‌ بن‌ اسماعيل‌ بن‌ وَهْسودان‌ بود كه‌ پس‌ از مرگ‌ فخرالدوله‌ (387ق‌/997م‌) شهرهايى‌ را در ناحية طارم‌ به‌ تصرف‌ خود درآورده‌ بود و آنها را تا 420ق‌/1029م‌ كه‌ محمود غزنوي‌ به‌ جبال‌ هجوم‌ آورد، در دست‌ داشت‌ (ابن‌ اثير، حوادث‌ سال‌ 420ق‌). اين‌ فرمانروا از خاندان‌ وَهسودان‌ و از سلسله‌اي‌ بوده‌ است‌ كه‌ به‌ آل‌ افراسياب‌ (يا سالاريان‌ يا كَنگَريان‌ ) معروف‌ است‌. اما در نزديكى‌ طارم‌، شمس‌الدوله‌ دوباره‌ به‌ سختى‌ دچار بيماري‌ قولنج‌ شد كه‌ بيماريهاي‌ ديگري‌ را نيز به‌ همراه‌ داشت‌. سپاهيان‌ از مرگ‌ وي‌ بيمناك‌ شدند و او را در تخت‌ روان‌ به‌ سوي‌ همدان‌ بازگرداندند، اما او در راه‌ درگذشت‌ (412ق‌/1021م‌ ).
پس‌ از مرگ‌ شمس‌الدوله‌، پسرش‌ سَماءالدوله‌ ابوالحسن‌ به‌ جاي‌ او نشست‌ و از ابن‌ سينا خواست‌ كه‌ وزارت‌ او را بپذيرد، اما ابن‌ سينا از پذيرفتن‌ اين‌ مقام‌ سرباز زد. سماءالدوله‌ از 412ق‌ دو سال‌ مستقلاً فرمانروايى‌ كرد و سپس‌ زير فرمانروايى‌ علاءالدوله‌ قرار گرفت‌ و از 421ق‌ كه‌ علاءالدوله‌ فرمانداري‌ براي‌ همدان‌ منصوب‌ كرد، خبري‌ از وي‌ در دست‌ نيست‌ (همو، حوادث‌ سال‌ 421ق‌). در اين‌ ميان‌ روزگار آل‌بويه‌ به‌ سر آمده‌ بود و نشانه‌هاي‌ انحطاط و فروريزش‌ دولت‌ آنان‌ آشكار مى‌شد. ابن‌ سينا صلاح‌ خود را در آن‌ ديد كه‌ كناره‌ گيرد. جوزجانى‌ گزارش‌ مى‌دهد كه‌ «روزگار ضربات‌ خود را فرود مى‌آورد و آن‌ مُلك‌ به‌ ويرانى‌ مى‌گراييد. وي‌ (ابن‌ سينا) ترجيح‌ داد كه‌ ديگر در آن‌ دولت‌ نماند و به‌ آن‌ خدمت‌ ادامه‌ ندهد و مطمئن‌ شد كه‌ احتياط در آن‌ است‌ كه‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ دلخواه‌ خود، پنهان‌ بزيد و منتظر فرصتى‌ باشد تا از آن‌ ديار دور شود » (نك: جوزجانى‌، 2 ).
بدين‌سان‌ ابن‌ سينا چندي‌ متواري‌ بود و در خانة مردي‌ به‌ نام‌ ابوغالب‌ عطار پنهان‌ مى‌زيست‌ و نوشتن‌ بقية كتاب‌ شفا را از سرگرفت‌ و پس‌ از پايان‌ دادن‌ به‌ همة بخشهاي‌ «طبيعيات‌» (جز كتاب‌ «الحيوان‌» و «الهيات‌» آن‌، بخش‌ «منطق‌» را آغاز كرد و برخى‌ از آن‌ را نوشت‌. در اين‌ ميان‌ ظاهراً ابن‌ سينا نهانى‌ با علاءالدوله‌ (بوجعفر محمد بن‌ دشمنزار يا دشمنزيار معروف‌ به‌ ابن‌ كاكويه‌) فرمانرواي‌ اصفهان‌ مكاتبه‌ مى‌كرده‌ است‌. علاءالدوله‌ را سَيّده‌ از 398ق‌/1008م‌ به‌ حكومت‌ اصفهان‌ منصوب‌ كرده‌ بود. علاءالدوله‌ خويشاوند دور آل‌ بويه‌ و پدرش‌ دايى‌ يا خالوي‌ (كاكوي‌) سيّده‌ مادر مجدالدوله‌ و شمس‌الدوله‌ بوده‌ است‌. وي‌ تا سال‌ مرگش‌ (431ق‌/1041م‌) - جز براي‌ مدت‌ كوتاهى‌ كه‌ چنانكه‌ گفته‌ خواهد شد، سرداران‌ سلطان‌ مسعود غزنوي‌، وي‌ را از آنجا بيرون‌ راندند - بر اصفهان‌ حكومت‌ مى‌كرد. از سوي‌ ديگر، بنابر گزارش‌ على‌ ابن‌ زيد بيهقى‌ (ص‌ 50 ) علاءالدوله‌ خود مكاتبه‌ با ابن‌ سينا را آغاز كرده‌ و از وي‌ خواسته‌ است‌ كه‌ به‌ اصفهان‌ و دربار وي‌ برود. به‌ هر روي‌، پس‌ از چندي‌ تاج‌الملك‌ كوهى‌ (ابونصر ابراهيم‌ بن‌ بهرام‌) كه‌ بنابر گزارش‌ ابن‌ اثير (حوادث‌ سال‌ 411ق‌) ظاهراً پس‌ از امتناع‌ ابن‌ سينا از پذيرفتن‌ وزارت‌ شمس‌الدوله‌ براي‌ بار دوم‌، وزير وي‌ شده‌ بود، ابن‌ سينا را متهم‌ كرد كه‌ با علاءالدوله‌ نهانى‌ نامه‌نگاري‌ مى‌كند . سپس‌ كسان‌ را به‌ جست‌ و جوي‌ وي‌ برانگيخت‌ .
دشمنان‌ ابن‌ سينا نهانگاه‌ وي‌ (خانة ابوغالب‌ عطار) را نشان‌ دادند و وي‌ را يافتند و دستگير كردند و به‌ قلعه‌اي‌ به‌ نام‌ فَردَجان‌ فرستادند و در آنجا زندانى‌ كردند. قلعة فردجان‌ كه‌ همچنين‌ بَرَهان‌ يا براهان‌ (فراهان‌) ناميده‌ مى‌شده‌ است‌، به‌ گفتة ياقوت‌ (3/870) در 15 فرسنگى‌ همدان‌ در ناحية جَرّا قرار داشته‌ و اكنون‌ پَردَگان‌ ناميده‌ مى‌شود و در 110 كيلومتري‌ راه‌ ميان‌ همدان‌ و اصفهان‌ قرار دارد (نك : ابن‌ اثير، حوادث‌ سال‌ 421ق‌). ابن‌ سينا 4 ماه‌ را در آن‌ قلعه‌ سپري‌ كرد. بنابر گزارش‌ ابن‌ اثير، در نبردي‌ كه‌ در 411ق‌/1020م‌ ميان‌ سربازان‌ كرد و ترك‌ شمس‌الدوله‌ در همدان‌ در گرفته‌ بود، تاج‌الملك‌ سركردة سربازان‌ كرد بوده‌ است‌ (همو، حوادث‌ سال‌ 411ق‌). وي‌ از علاءالدوله‌ براي‌ سركوب‌ سربازان‌ ترك‌ ياري‌ خواست‌، اما 3سال‌ بعد، يعنى‌ در 414ق‌/ 1024م‌، سَماءالدوله‌ پسر شمس‌الدوله‌ بروجرد را به‌ محاصره‌ درآورد و فرماندار آنجا فرهاد بن‌ مرداويج‌ از علاءالدوله‌ ياري‌ خواست‌ و هر دو همدان‌ را محاصره‌ كردند، اما كمبود خواربار ايشان‌ را ناچار به‌ عقب‌ نشينى‌ كرد. سپس‌ در نبردي‌ با تاج‌الملك‌، علاءالدوله‌ نخست‌ به‌ جُرفاذقان‌ (گلپايگان‌) عقب‌ نشست‌، بارديگر به‌ همدان‌ هجوم‌ برد. در نبردي‌ سماءالدوله‌ شكست‌ خورد و تسليم‌ شد. اما علاءالدوله‌ مقدم‌ وي‌ را گرامى‌ داشت‌ و تاج‌الملك‌ به‌ همان‌ قلعة فردجان‌ پناه‌ برد (همو، حوادث‌ سال‌ 414ق‌). سپس‌ علاءالدوله‌ همراه‌ سماءالدوله‌ به‌ قلعة فردجان‌ رفت‌ و تاج‌الملك‌ تسليم‌ شد. و آنگاه‌ همة ايشان‌ همراه‌ ابن‌ سينا به‌ همدان‌ بازگشتند و ابن‌ سينا در خانة مردي‌ علوي‌ سكنى‌ گزيد و به‌ نوشتن‌ بقية بخش‌ «منطق‌» شفا پرداخت‌ .
ما دربارة نام‌ اين‌ مرد علوي‌ چيزي‌ نمى‌دانيم‌، اما از سوي‌ ديگر، ابن‌ سينا در همدان‌ رسالة ادوية قلبيّة خود را به‌ مردي‌ به‌ نام‌ شريف‌ السعيد ابوالحسين‌ على‌ بن‌ حسين‌ الحَسَنى‌ تقديم‌ كرده‌ است‌ كه‌ چنانكه‌ پيداست‌ علوي‌ بوده‌ و احتمالاً همان‌ مرد باشد (نك: مهدوي‌، 335 ).
ابن‌ سينا مدتى‌ را در همدان‌ گذرانيد و تاج‌الملك‌ در اين‌ ميان‌ وي‌ را با مواعيد زيبا سرگرم‌ مى‌داشت‌. سپس‌ ابن‌ سينا تصميم‌ گرفت‌ كه‌ همدان‌ را به‌ قصد اصفهان‌ ترك‌ كند. وي‌ به‌ همراهى‌ شاگردش‌ جوزجانى‌ و دو برده‌، با لباس‌ مبدل‌ و در جامة صوفيان‌ روانه‌ شد و پس‌ از تحمل‌ سختيهاي‌ بسيار راه‌، به‌ جايى‌ به‌ نام‌ طَيران‌ (يا طهران‌ يا طَبَران‌) در نزديكى‌ اصفهان‌ رسيد. اين‌ محل‌ اكنون‌ يكى‌ از روستاهاي‌ حومة اصفهان‌ و در سمت‌ شمال‌ محلة آب‌ بخشان‌، متصل‌ به‌ شهر است‌ و بيدآباد و تيران‌ (آهنگران‌) نام‌ دارد. اصل‌ نام‌ آن‌ از تير فارسى‌ به‌ معناي‌ سيّارة عطارد با الف‌ و نون‌ نسبت‌ است‌ (همايى‌، 241 ، حاشيه‌). دوستان‌ ابن‌ سينا و نيز ياران‌ و نديمان‌ علاءالدوله‌ كه‌ از آمدن‌ ابن‌ سينا آگاه‌ شده‌ بودند به‌ پيشواز وي‌ آمدند و جامه‌ها و مركوبهاي‌ ويژه‌ به‌ همراه‌ آوردند. وي‌ در اصفهان‌ در خانة مردي‌ به‌ نام‌ عبدالله‌ بن‌ بى‌ بى‌ در محله‌اي‌ به‌ نام‌ كوي‌ گنبد فرود آمد. آن‌ خانه‌ اثاثه‌ و فرش‌ و وسايل‌ كافى‌ داشته‌ است‌. از اين‌ هنگام‌ به‌ بعد (414ق‌/1023م‌) دوران‌ 14 سالة زندگى‌ آرام‌ و خلاّق‌ ابن‌ سينا آغاز مى‌شود .
وي‌ اكنون‌ از نزديكان‌ و همنشينان‌ علاءالدوله‌ بود كه‌ مردي‌ دانش‌ دوست‌ و دانشمند پرور به‌ شمار مى‌رفت‌. شبهاي‌ جمعه‌ مجلس‌ منظاره‌اي‌ در حضور وي‌ تشكيل‌ مى‌شد كه‌ ابن‌ سينا و دانشمندان‌ ديگر در آن‌ شركت‌ مى‌كردند. ابن‌ سينا در همة دانشها سرآمد ايشان‌ بود. وي‌ در اصفهان‌ كتاب‌ شفا را با نوشتن‌ بخشهاي‌ «منطق‌»، «مجسطى‌»، «اُقليدِس‌»، «رياضيات‌» و «موسيقى‌» به‌ پايان‌ رسانيد، جز دو بخش‌ «گياهان‌» و «جانوران‌» (كه‌ آنها را هنگامى‌ كه‌ علاءالدوله‌ به‌ شاپور خواست‌، واقع‌ در جنوب‌ همدان‌ و غرب‌ اصفهان‌، حمله‌ كرد و ابن‌ سينا نيز همراه‌ وي‌ بود، در ميان‌ راه‌ نوشت‌). كتاب‌ النجاة نيز در همين‌ سفر و در ميان‌ راه‌ نوشته‌ شده‌ بود .
بنابر گزارش‌ ابن‌ اثير، علاءالدوله‌ چند بار به‌ شاپور خواست‌ حمله‌ كرده‌ بود، از جمله‌ در سالهاي‌ 417ق‌/1026م‌ و 421ق‌/1030م‌ و 423ق‌/ 1032م‌ (نك: حوادث‌ اين‌ سالها)، اما از سوي‌ ديگر جوزجانى‌ مى‌گويد كه‌ ابن‌ سينا هنگام‌ به‌ پايان‌ رساندن‌ كتاب‌ شفا 40 ساله‌ بوده‌ است‌ (ص‌ 3). اكنون‌ اگر سال‌ تولد ابن‌ سينا را 370ق‌ بدانيم‌ تاريخ‌ پايان‌ نوشتن‌ شفا 410ق‌ مى‌شود، مگر اينكه‌ فرض‌ كنيم‌ كه‌ مقصود جوزجانى‌ پايان‌ بخشهاي‌ «نبات‌» و «حيوان‌» شفا بوده‌ است‌ كه‌ چنانكه‌ اشاره‌ شد، ابن‌ سينا نوشتن‌ آنها را در همراهى‌ علاءالدوله‌ در يكى‌ از حمله‌هاي‌ او به‌ شاپور خواست‌، و احتمالاً در 421ق‌/ 1030م‌ در ميان‌ راه‌ به‌ پايان‌ رسانده‌ بوده‌ است‌. ابن‌ سينا كتاب‌ الانصاف‌ را نيز در اصفهان‌ تأليف‌ كرده‌ بود، اما اين‌ كتاب‌ در حملة سلطان‌ مسعود غزنوي‌ به‌ اصفهان‌ و تصرف‌ آن‌ از ميان‌ رفت‌. مسعود غزنوي‌ (حك 421-432ق‌/1031 - 1041م‌) در 421ق‌ به‌ اصفهان‌ حمله‌ كرد و شهر را به‌ تصرف‌ درآورد. سپاهيان‌ وي‌، پس‌ از كشتار فراوان‌ به‌ تاراج‌ اموال‌ علاءالدوله‌ و نيز خانة ابن‌ سينا دست‌ زدند و اموال‌ و كتابهاي‌ وي‌ را غارت‌ كردند و سپس‌ آنها را به‌ شهر غزنه‌ فرستادند. اين‌ كتابها در 545ق‌/1150م‌ به‌ دست‌ سربازان‌ علاءالدين‌ جهانسوز غوري‌ به‌ آتش‌ كشيده‌ شدند (بيهقى‌، ابوالفضل‌، 12، 14، 15؛ مافَرّوخى‌، 107؛ قس‌ : همايى‌، 2/265 به‌ بعد). علاءالدوله‌، پس‌ از حملة مسعود به‌ اصفهان‌ همچنان‌ فرمانرواي‌ آنجا باقى‌ ماند .
ابن‌ سينا همچنان‌ در اصفهان‌ روزگار مى‌گذرانيد، تا هنگامى‌ كه‌ علاءالدوله‌ در 427ق‌/1036م‌ به‌ نبرد با تاش‌ فَرّاش‌ سپهسالار سلطان‌ مسعود در ناحية كَرَج‌ (يا كرخ‌) نزديك‌ همدان‌ شتافت‌. ابن‌ سينا كه‌ در اين‌ سفر علاءالدوله‌ را همراهى‌ مى‌كرد، دچار بيماري‌ قولنج‌ شد و به‌ درمان‌ خود پرداخت‌ و به‌ قصد بهبود هر چه‌ زودتر در يك‌ روز هشت‌ بار خود را تنقيه‌ مى‌كرد و در نتيجه‌ دچار زخم‌ روده‌ شد. سپس‌ در همين‌ حال‌ بيماري‌ به‌ اصفهان‌ برده‌ شد و همچنان‌ به‌ مداواي‌ خود ادامه‌ مى‌داد تا اندكى‌ بهبود يافت‌، چنانكه‌ توانست‌ در مجلس‌ علاءالدوله‌ حضور يابد. تا اينكه‌ علاءالدوله‌ قصد رفتن‌ به‌ همدان‌ كرد . ابن‌ سينا نيز وي‌ را همراهى‌ كرد، اما در راه‌ بيماريش‌ عود كرد. پس‌ از رسيدن‌ به‌ همدان‌، وي‌ از معالجة خود دست‌ كشيد و پس‌ از چند روز در نخستين‌ جمعة رمضان‌ 428/ژوئن‌ 1037، در 58 سالگى‌ درگذشت‌ و در همان‌ شهر به‌ خاك‌ سپرده‌ شد (نك : گلمن‌، «زندگانى‌ ابن‌ سينا»، متن‌ عربى‌، 16- 88؛ بيهقى‌، على‌ 38- 58 ).
دربارة سرگذشت‌ ابن‌ سينا، در آن‌ بخشى‌ كه‌ خودش‌ آن‌ را براي‌ شاگردش‌ جوزجانى‌ تقرير كرده‌ است‌ و مى‌توان‌ آن‌ را «اتوبيوگرافى‌» وي‌ ناميد، نكات‌ مبهمى‌ وجود دارد كه‌ شايسته‌ است‌ به‌ آنها اشاره‌ شود. از يك‌ سو، ابن‌ سينا هنگامى‌ كه‌ به‌ يكى‌ از رويدادهاي‌ زندگيش‌ اشاره‌ مى‌كند، به‌ انگيزه‌هاي‌ عينى‌ و ذهنى‌ آن‌ نمى‌ پردازد و زمينة تاريخى‌ و زمانى‌ آن‌ را توضيح‌ نمى‌دهد، بلكه‌ با اشاره‌اي‌ كوتاه‌ از كنار آن‌ مى‌گذرد و به‌ ويژه‌، گويى‌ تعمّد دارد كه‌ پيوند ميان‌ انگيزه‌هاي‌ عينى‌، يعنى‌ سياسى‌ - اجتماعى‌ يك‌ رويداد زندگيش‌ را با انگيزه‌هاي‌ درونى‌ تصميم‌ خودش‌، براي‌ خواننده‌ مبهم‌ گذارد و مكرراً به‌ تعبيرهايى‌ مانند «ضرورت‌ مرا بر آن‌ داشت‌ كه‌...» اكتفا مى‌كند و نمى‌گويد كه‌ آن‌ چه‌ «ضرورتى‌» بوده‌ است‌. از سوي‌ ديگر گويى‌ زندگى‌ و سرگذشت‌ انديشه‌اي‌ و علمى‌ براي‌ ابن‌ سينا، براي‌ او از زندگى‌ بيرونيش‌ از اهميت‌ بيشتري‌ برخوردار بوده‌ است‌. بنابر اين‌ رويدادهاي‌ درونى‌ و تاريخ‌ روحى‌ و عقلى‌ او برايش‌ از «بُعد زمان‌» بيرون‌ بوده‌ است‌. از اينجاست‌ كه‌ شايد بتوان‌ گمان‌ برد كه‌ چرا وي‌ از تصريح‌ به‌ «تاريخ‌» (سالهاي‌) رويدادهاي‌ بيرونى‌ زندگيش‌ خودداري‌ مى‌كرده‌ است‌ (در اين‌ باره‌ نك: لولينگ‌1، .(III(1)/496-516

 

پزشكى‌
ابن‌ سينا نه‌ تنها يكى‌ از بزرگ‌ترين‌ فيلسوفان‌ جهان‌، بلكه‌ همچنين‌ يكى‌ از برجسته‌ترين‌ چهره‌ههاي‌ تاريخ‌ پزشكى‌ در همة دورانهاست‌. مهم‌ترين‌ اثر وي‌ در پزشكى‌ كتاب‌ قانون‌ ( القانون‌ فى‌ الطب‌ ) است‌ كه‌ بخش‌ يكم‌ (يعنى‌ كتاب‌ اول‌) آن‌ را پيش‌ از 406ق‌/1015م‌، يعنى‌ در حدود سن‌ 35 سالگى‌ تأليف‌ كرده‌ است‌ .
پيش‌ از ابن‌ سينا، دو كتاب‌ مهم‌ در پزشكى‌، در حوزة علمى‌ جهان‌ اسلام‌، نوشته‌ شده‌ بود: كتاب‌ الحاوي‌ از محمد بن‌ زكرياي‌ رازي‌ (د 313 يا 323ق‌/925 يا 935م‌) و كتاب‌ كامل‌ الصناعة الطبية (يا كتاب‌ المَلكى‌ ) از على‌ بن‌ عباس‌ مَجوسى‌ (د پس‌ از 372ق‌/982م‌). اما قانون‌ ابن‌ سينا طى‌ چندين‌ سده‌ - چه‌ در سرزمينهاي‌ اسلامى‌ و چه‌ در اروپاي‌ سده‌هاي‌ ميانه‌ - همة كتابهاي‌ پزشكى‌ ديگر را در ساية خود نهاده‌ بود. يكى‌ از نشانه‌هاي‌ اهميت‌ كم‌ مانند قانون‌، شرحهاي‌ فراوان‌ بر آن‌، از سوي‌ پزشكان‌، طى‌ قرنها بوده‌ است‌؛ بر اين‌ شرحها، بايد تلخيصها و حواشى‌ بسيار بر آن‌ كتاب‌ را افزود (نك : GAL,I/596 به‌ بعد؛ I/823-827 .(GAL,S,
مشهورترين‌ِ مختصرهاي‌ آن‌ موجَز القانون‌ از علاءالدين‌ على‌ بن‌ ابى‌ الحزم‌ قُرَشى‌ معروف‌ به‌ ابن‌ نفيس‌ (د 687ق‌/1288م‌) است‌. وي‌ افزون‌ بر اين‌ موجز، شرح‌ بزرگى‌ هم‌ بر قانون‌ نوشته‌ بوده‌ است‌ كه‌ بخشهاي‌ آن‌، همچون‌ كتابهاي‌ مستقلى‌ به‌ صورت‌ خطى‌ موجود است‌. شايان‌ گفتن‌ است‌ كه‌ وي‌، هنگامى‌ كه‌ به‌ شرح‌ مسائل‌ تشريح‌، پراكنده‌ در كتابهاي‌ يكم‌ و سوم‌ قانون‌ مى‌پردازد، در معارضه‌ با نظرية ابن‌ سينا، نظرية ويژة خود را دربارة «گردش‌ خون‌ ريَوي‌» عرضه‌ مى‌كند كه‌ در دهه‌هاي‌ اخير بدان‌ توجه‌ زيادي‌ شده‌ است‌. آن‌ نظريه‌ را پيشگام‌ نظرية «گردش‌ كلى‌خون‌» مى‌شمارندكه‌ ويليام‌هاروي‌1 (د1657م‌ ) در 1628م‌ آن‌ را از راه‌ تجربه‌ ثابت‌ كرد و بدين‌ سان‌ فيزيولوژي‌ نوين‌ را بنياد نهاد (نك: اولمان‌2، 173-174 ,154 ؛ كرومبى‌3، .(94-95 دست‌ نوشته‌هاي‌ بسياري‌ از قانون‌ در كتابخانه‌هاي‌ جهان‌ يافت‌ مى‌شود (نك: اولمان‌، 153 ، 152 حاشية .(8 متن‌ عربى‌ جلدهاي‌ 1 و 2 قانون‌، براي‌ نخستين‌ بار در 1593م‌ در رم‌ چاپ‌ و منتشر شده‌ بود (چاپهاي‌ جديدتر آن‌: بولاق‌، 1294ق‌/1877م‌، لكنهو، 1307-1308ق‌ ).
ابن‌ سينا، افزون‌ بر قانون‌ چند نوشتة ديگر نيز در پزشكى‌ دارد كه‌ مهم‌ترين‌ آنها عبارتند از: الارجوزة فى‌ الطب‌، كه‌ در قالب‌ شعر نوشته‌ شده‌ و 1326 بيت‌ را در برمى‌گيرد. ابن‌ سينا در اين‌ اثر خلاصة مطالب‌ قانون‌ را آورده‌ است‌. در بخش‌ نخست‌ و كلّى‌ آن‌، اين‌ مطالب‌ عرضه‌ مى‌شوند: 1. فيزيولوژي‌ و بيماريهاي‌ اعضاء متشابهة الاجزاء بدن‌ (بيتهاي‌ 213 به‌ بعد)، 2. علتهاي‌ بيماريها (بيتهاي‌ 238 به‌ بعد)، 3. نشانه‌هاي‌ بيماريها (بيتهاي‌ 306 به‌ بعد). در بخش‌ دوم‌ آن‌ ، كه‌ ويژة پزشكى‌ عملى‌ است‌، به‌ اين‌ مطالب‌ پرداخته‌ مى‌شود: 1. بهداشت‌ و رژيم‌ غذايى‌ سالم‌ و حركات‌ ورزشى‌ (بيتهاي‌ 780 به‌ بعد)، 2. اعاده‌ يا بازگرداندن‌ تندرستى‌ (بيتهاي‌ 989 به‌ بعد)، 3. جراحى‌ (بيتهاي‌ 1252 به‌ بعد). متن‌ ارجوزه‌ همراه‌ با ترجمة فرانسوي‌ و نيز لاتينى‌ آن‌ از سدة 13م‌، به‌ كوشش‌ هانري‌ ژائيه‌4 و عبدالقادر نورالدين‌، درپاريس‌ (1956م‌) منتشر شده‌ است‌5 (نك: اولمان‌، 155 -154 ، براي‌ ترجمه‌هاي‌ ديگر، 155 ، حاشية .(1 ابن‌ سينا همچنين‌ چند ارجوزة ديگر دربارة مطالب‌ پزشكى‌ دارد كه‌ از آن‌ ميان‌ بايد از ارجوزةٌ لطيفةٌ فى‌ قضايا بقراط الخمس‌ و العشرين‌ نام‌ برد كه‌ پرداختى‌ است‌ از نوشتة منحول‌ بقراط به‌ نام‌ «رازهاي‌ بقراط يا جعبة عاج‌6» (نك: همو، .(155
افزون‌ بر اينها، ابن‌ سينا نوشته‌اي‌ دارد با عنوان‌ مقالة فى‌ احكام‌ الادوية القَلبيّة كه‌ آن‌ را به‌ نام‌ الشريف‌ السعيد ابوالحسن‌ بن‌ حَسَنى‌ نوشته‌ بوده‌ و شامل‌ دو بخش‌ است‌. در بخش‌ نخست‌ و كلى‌ آن‌ مسائل‌ نظري‌ مربوط به‌ فيزيولوژي‌، وظايف‌ و بيماريهاي‌ قلب‌ و نيز تأثير هيجانهاي‌ عاطفى‌ (مانند شادي‌ و اندوه‌، تنهايى‌ و ترس‌، خشم‌ و نفرت‌ ) بر فعاليت‌ قلب‌ انسان‌، عرضه‌ مى‌شود؛ در بخش‌ ويژه‌اي‌ از آن‌، ابن‌ سينا، به‌ وصف‌ داروهاي‌ ساده‌ كه‌ براي‌ تنظيم‌ فعاليت‌ قلب‌ سودمندند، مى‌پردازد و نامهاي‌ داروها را به‌ ترتيب‌ حروف‌ الفبا برمى‌شمارد. در كنار اينها مى‌توان‌ از رسالة القُوَي‌ الطبيعيّة، رسالة فى‌ الفَصد، رسالة معرفة التنفّس‌ و النَبض‌، رسالة فى‌ البَول‌، رسالة شَطر الغِب‌ّ (دربارة تبهاي‌ِ نوبه‌اي‌)، رسالة فى‌ القولَنج‌، رسالة فى‌ ذكر عدد الامعاء و چند رسالة ديگر نام‌ برد (نك: همو، .(154-156
اعتبار و شهرت‌ قانون‌ در محافل‌ پزشكى‌ جهان‌ اسلام‌ تا بدانجا رسيده‌ بود كه‌ نظامى‌ عروضى‌ دربارة آن‌ مى‌گويد: «اگر بقراط و جالينوس‌ زنده‌ شوند، روا بُوَد كه‌ پيش‌ اين‌ كتاب‌ سجده‌ كنند» (ص‌ 71). ابن‌ سينا در قانون‌ نظريات‌ و روشهاي‌ مشخص‌ دو شخصيت‌ بزرگ‌ علمى‌ و فلسفى‌ باستانى‌، ارسطو و جالينوس‌، را در هم‌ مى‌آميزد و گاه‌ در برابر يكديگر قرار مى‌دهد. سلطة ارسطو نزد ابن‌ سينا نه‌ تنها در زمينه‌هاي‌ فلسفى‌، بلكه‌ در زمينة تشريح‌ نيز آشكار است‌. در مسائل‌ مهم‌ مورد اختلاف‌، از ديدگاه‌ ارسطويى‌ و جالينوسى‌، ابن‌ سينا غالباً حق‌ را به‌ ارسطو مى‌دهد. چنانكه‌ مى‌دانيم‌، ترجمة عربى‌ آثار پزشكى‌ جالينوس‌ (گالِنوس‌7، 129-199م‌) در سدة سوم‌ هجري‌، از سوي‌ حنين‌ بن‌ اسحاق‌ (د 264ق‌/808م‌) و مكتب‌ وي‌ انجام‌ گرفته‌ بود. نوشته‌هاي‌ جالينوس‌ و نيز ترجمه‌هاي‌ عربى‌ آثار بقراط (هيپوكراتِس‌8، د ح‌ 460ق‌ م‌)، بنيادي‌ترين‌ و مهم‌ترين‌ منابع‌ دانش‌ پزشكى‌ در جهان‌ اسلام‌ به‌ شمار مى‌رفته‌اند (نك: اولمان‌، 35-66 .(25-35, قانون‌ ابن‌ سينا بزرگ‌ترين‌ سند پزشكى‌ جالينوسى‌ است‌، اما در مهم‌ترين‌ مسائل‌ نظري‌ ديدگاه‌ ارسطويى‌ بر آن‌ مسلط است‌. ابن‌ سينا در قانون‌ همچنين‌ چيزهاي‌ بسياري‌ را از كتاب‌ الحاوي‌ رازي‌ گرفته‌ است‌. اما برجسته‌ترين‌ ويژگى‌ نبوغ‌ ابن‌ سينا در قانون‌ اين‌ است‌ كه‌ وي‌ مواد و موضوعهاي‌ پزشكى‌ را به‌ دقيق‌ترين‌ نحوي‌ نظام‌ بخشيده‌ است‌. ما در اينجا فقط نگاهى‌ گذرا به‌ محتويات‌ قانون‌ مى‌اندازيم‌ .
ابن‌ سينا در تعريف‌ پزشكى‌ مى‌گويد «پزشكى‌ دانشى‌ است‌ كه‌ به‌ وسيلة آن‌ احوال‌ بدن‌ انسان‌ از لحاظ آنچه‌ سبب‌ تندرستى‌ يا از ميان‌ رفتن‌ تندرستى‌ است‌، شناخته‌ مى‌شود، به‌ منظور نگهداشت‌ تندرستى‌ موجود و بازگرداندن‌ آن‌ در صورت‌ زوال‌ آن‌» ( القانون‌، 1/3). وي‌ سپس‌ پزشكى‌ را به‌ دو بخش‌ نظري‌ و عملى‌ تقسيم‌ مى‌كند - همان‌ گونه‌ كه‌ فلسفه‌ و هنرهاي‌ ديگر نيز به‌ آن‌ دو بخش‌ تقسيم‌ مى‌شوند - اما وي‌ بر اين‌ نكته‌ تأكيد مى‌كند كه‌ در پزشكى‌، هنگامى‌ كه‌ از نظري‌ و عملى‌ سخن‌ مى‌رود، مراد آن‌ نيست‌ كه‌ بخشى‌ از آن‌ آموختن‌ و بخش‌ ديگر به‌ كار بردن‌ و پرداختن‌ به‌ عمل‌ است‌ - چنانكه‌ بسيار كسان‌ بر اين‌ عقيده‌اند - بلكه‌ مراد اين‌ است‌ كه‌ هر دو بخش‌ نظري‌ و عملى‌ در پزشكى‌، دانشند، اما يكى‌ از آن‌ دو، دانش‌ اصول‌ پزشكى‌ است‌ و ديگري‌ دانش‌ چگونگى‌ پرداختن‌ عملى‌ به‌ آن‌ است‌ . بدين‌ سان‌، بخش‌ نخست‌ آن‌، دانش‌ يا نظر، و بخش‌ ديگر آن‌، عمل‌ ناميده‌ مى‌شود . مقصود از «نظر» اين‌ است‌ كه‌ آموزش‌ آن‌ فقط براي‌ اعتقاد سودمند است‌، بى‌آنكه‌ به‌ بيان‌ چگونگى‌ عمل‌ پرداخته‌ شود، و مراد از «عمل‌» در اين‌ دانش‌، نه‌ عمل‌ بالفعل‌ است‌، نه‌ پرداختن‌ به‌ حركات‌ بدن‌، بلكه‌ آن‌ بخشى‌ از دانش‌ پزشكى‌ است‌ كه‌ آموزش‌ آن‌ عقيده‌ و رأيى‌ را به‌ دست‌ مى‌دهد كه‌ آن‌ رأي‌ متعلق‌ به‌ بيان‌ چگونگى‌ يك‌ عمل‌ است‌ (همان‌، 1/3 ).
ابن‌ سينا، چونان‌ فيلسوف‌، پژوهش‌ و جست‌ و جوي‌ حقيقت‌ عمده‌ترين‌ مسائل‌ نظري‌ را در زمينة پزشكى‌، وظيفة پزشكان‌ نمى‌داند و همواره‌ ايشان‌ را از مناقشه‌ در آنها و حتى‌ پرداختن‌ به‌ آنها باز مى‌دارد. وي‌ در يكجا مى‌گويد: مناقشة در اين‌ امور در پزشكى‌ براي‌ پزشك‌ سودمند نيست‌ و شناخت‌ حقيقت‌ آنها در خور اصول‌ صناعت‌ ديگري‌، يعنى‌ اصول‌ منظق‌ است‌ (همان‌، 1/4) و در جاي‌ ديگري‌ دربارة «اخلاط» (چهارگانه‌: خون‌، بلغم‌، صفرا و سودا) مى‌گويد: در اين‌ باره‌ مباحثى‌ است‌ كه‌ بحث‌ در آن‌ شايستة پزشكان‌ نيست‌ - چون‌ در شمار هنر آنان‌ نيست‌ - بلكه‌ شايستة فيلسوفان‌ است‌ (همان‌، 1/17، قس‌: 1/19، «اما مخاصمات‌ مخالفان‌ در درستى‌ - نظريات‌ دربارة اخلاط - كار فيلسوفان‌ است‌ نه‌ پزشكان‌ »). وي‌ سرانجام‌ در جاي‌ ديگري‌ تصريح‌ مى‌كند كه‌: پزشك‌ از آن‌ حيث‌ كه‌ پزشك‌ است‌ نبايد درصدد شناختن‌ حقيقت‌ (در ميان‌ دو نظرية ارسطو و جالينوس‌) باشد، بلكه‌ اين‌ كار وظيفة فيلسوف‌ يا طبيفت‌ شناس‌ است‌...، اما فيلسوف‌ مجاز نيست‌ كه‌ آن‌ را نداند (همان‌، 1/67). قانون‌ به‌ 5 كتاب‌ تقسيم‌ شده‌ است‌ كه‌ هر يك‌ از آنها چندين‌ «فن‌»، «تعليم‌» و بسياري‌ «فصل‌» را در بر مى‌گيرد :
كتاب‌ 1 ، كه‌ «كليات‌» ناميده‌ مى‌شود، داراي‌ 4 «فن‌» است‌ و در آن‌ پس‌ از تعريف‌ دانش‌ پزشكى‌ به‌ اين‌ موضوعها پرداخته‌ مى‌شود: اَركان‌ (عناصر) چهارگانه‌ كه‌ از آميزش‌ و واكنشهاي‌ ميان‌ آنها - از گرمى‌، سردي‌، رطوبت‌ و خشكى‌ - مزاج‌ انسان‌ پديد مى‌آيد. سپس‌ اخلاط چهارگانه‌ كه‌ در هم‌آميزي‌ آنها به‌ نسبتهاي‌ معيّن‌، اعضاء متشابهة الاجزاء را پديد مى‌آورد، كه‌ در «فن‌ اول‌» از كتاب‌ يكم‌، به‌ تشريح‌ آنها مى‌پردازد. در پايان‌ «فن‌ اول‌»، موضوع‌ «نيروها» (قُوي‌) بررسى‌ مى‌شود : نيروهاي‌ طبيعى‌ (مخدوم‌ و خادم‌)، نيروهاي‌ طبيعى‌ سبب‌ حفظ انسانند و مركز آنها در كبد و بيضه‌هاست‌، نيروهاي‌ حيوانى‌، نيروهاي‌ نفسانى‌ ادراك‌ كننده‌ و نيروهاي‌ نفسانى‌ مُحرِّك‌. نيروهاي‌ حيوانى‌ نگهدارندة روحند كه‌ موجب‌ احساس‌ و حركت‌ مى‌شود؛ «فن‌ دوم‌» دربارة شناخت‌ بيماريها و اسباب‌ و عوارض‌ كلى‌ است‌؛ «فن‌ سوم‌» دربارة اسباب‌ تندرستى‌، بيماري‌ و ضرورت‌ مرگ‌ است‌؛ «فن‌ چهارم‌ » ، طبقه‌بندي‌ نحوه‌ها و شيوه‌هاي‌ درمان‌ را برحسب‌ بيماريهاي‌ كلى‌ دربر دارد .
كتاب‌ 2، در مجموع‌ دربارة داروهاست‌ و در آن‌ به‌ پژوهش‌ كلى‌ دربارة خواص‌ و كيفيات‌ داروها پرداخته‌ مى‌شود و سرانجام‌ فهرستى‌ از نامهاي‌ داروها، به‌ ترتيب‌ حروف‌ الفبا مى‌آيد و خواص‌ هر يك‌ از آنها بيان‌ مى‌شود. بر روي‌ هم‌، كتاب‌ دوم‌ دربارة داروهاي‌ ساده‌ است‌ (ادوية مفرده‌ يا بسيطه‌1). ابن‌ سينا در اين‌ بخش‌، حدود 800 دارو را نام‌ مى‌برد كه‌ بيشتر آنها گياهى‌ است‌، اما در كنار آنها از مواد حيوانى‌ و معدنى‌ نيز نام‌ برده‌ مى‌شود .
كتاب‌ 3، دربارة بيماريهاي‌ جزئى‌ است‌ كه‌ هر يك‌ از اعضاء انسان‌ بدانها دچار مى‌شود، يا به‌ تعبير ابن‌ سينا «بيماريهاي‌ از فَرق‌ سر تا نوك‌ پا». در اينجا نخست‌ به‌ بيماريهاي‌ مغز، سپس‌ اعصاب‌، چشم‌ و گوش‌ و سرانجام‌ به‌ دردهاي‌ مفاصل‌، شكستگيها، دررفتگيها، بيماريهاي‌ پوستى‌ و گونه‌هاي‌ ديگر بيماريها، پرداخته‌ مى‌شود .
كتاب‌ 4، دربارة بيماريهايى‌ است‌ كه‌ ويژة عضو يا اعضاي‌ معينى‌ از بدن‌ نيستند. در اينجا به‌ تفصيل‌ از انواع‌ تبها و نشانه‌هاي‌ آنها، نحوة تشخيص‌ آنها و اصول‌ لازم‌ براي‌ تشخيص‌ و درمان‌ آنها، سخن‌ مى‌رود، سپس‌ انواع‌ وَرَمها، دُمَلها و شكستگيها، زخمها، زهرها و جانوران‌ زهردار بررسى‌ مى‌شود. اين‌ كتاب‌ با سخن‌ دربارة بيماريهاي‌ مو و چاقى‌ و لاغري‌، پايان‌ مى‌يابد .
كتاب‌ 5، دربارة داروهاي‌ مركّب‌ است‌ (ادوية مُركَّبه‌2) و نام‌ ديگر آن‌ «قراباذين‌» است‌ (اصل‌ اين‌ واژه‌ كلمة يونانى‌ grafidion (رسالة كوچك‌) است‌ كه‌ از راه‌ واژه‌ سُريانى‌ grafidin يا ، frafadin معرّب‌ شده‌ است‌). در اين‌ كتاب‌ انواع‌ ترياقها (پادزهرها)، قرصها، شربتها، مسهلها، مرهمها و نحوة كاربرد آنها، بررسى‌ و در آن‌ از حدود 650 داروي‌ مركب‌ نام‌ برده‌ مى‌شود. بخش‌ پايان‌ كتاب‌ دربارة آرايش‌ است‌ .
براي‌ پى‌ بردن‌ به‌ اهميت‌ و ويژگى‌ قانون‌ كافى‌ است‌ به‌ ياد آوريم‌ كه‌ مؤلف‌ آن‌ نه‌ تنها يك‌ پزشك‌ بزرگ‌، بلكه‌ همچنين‌ يكى‌ از بزرگ‌ترين‌ فيلسوفان‌ بوده‌ است‌. اشاره‌ كرديم‌ كه‌ ابن‌ سينا در قانون‌ نه‌ تنها بارها به‌ جالينوس‌ و گاه‌ به‌ بقراط استناد مى‌كند، بلكه‌ دربارة برخى‌ از مهم‌ترين‌ مسائل‌ نظري‌ علمى‌ و به‌ ويژه‌ در «تشريح‌» (آناتومى‌) بر حقانيت‌ نظريات‌ ارسطو، تأكيد مى‌ورزد. اما، از سوي‌ ديگر، چنانكه‌ اشاره‌ شد، همواره‌ پزشكان‌ را از پرداختن‌ به‌ بحث‌ و مناقشه‌ در مسائل‌ كلى‌ نظري‌ باز مى‌دارد .
ابن‌ سينا حتى‌ ميان‌ جالينوس‌ همچون‌ پزشك‌ و چونان‌ فيلسوف‌، فرق‌ مى‌نهد و موضوعهاي‌ پزشكى‌ را از مسائل‌ فلسفى‌ مشخص‌ مى‌سازد. مثلاً در جايى‌ مى‌گويد: در برخى‌ از اين‌ امور (پزشكى‌ ) ، پزشك‌ بايد فقط تصّوري‌ علمى‌ از ماهيّت‌ آنها داشته‌ باشد و «آيايى‌» (هَليَّت‌ ) وجود آنها را همچون‌ چيزي‌ نهاده‌ شده‌ از سوي‌ دانشمند طبيعت‌ شناس‌ بپذيرد، زيرا مبادي‌ دانشهاي‌ جزئى‌، مسلّمند و در دانشهاي‌ ديگري‌ كه‌ اقدم‌ از آنها هستند، به‌ شكل‌ برهانى‌ در مى‌آيند و روشن‌ مى‌شوند و بدين‌سان‌ بالا مى‌روند تا اينكه‌ مبادي‌ همة دانشها به‌ مرحلة فلسفة نخستين‌ (حكمت‌ اولى‌) مى‌رسند، كه‌ دانش‌ «ما بعدالطبيعه‌» (متافيزيك‌) ناميده‌ مى‌شود. ابن‌ سينا در پى‌ اين‌ مى‌افزايد كه‌ جالينوس‌ نيز هنگامى‌ كه‌ مى‌كوشد دربارة (اموري‌) برهان‌ اقامه‌ كند، نمى‌خواهد اين‌ كار را از آن‌ جهت‌ كه‌ پزشك‌ است‌ انجام‌ دهد، بلكه‌ از آن‌ جهت‌ كه‌ مى‌خواهد فيلسوف‌ باشد و دربارة دانش‌ طبيعى‌ سخن‌ بگويد. همان‌ گونه‌ كه‌ فقيه‌ چون‌ مى‌كوشد كه‌ درستى‌ وجوب‌ پيروي‌ اِجماع‌ را ثابت‌ كند، به‌ اين‌ امر نه‌ به‌ عنوان‌ فقيه‌، بلكه‌ به‌ عنوان‌ متكلم‌ بودن‌، مى‌پردازد، اما پزشك‌ چونان‌ پزشك‌ و فقيه‌ چونان‌ فقيه‌، برايشان‌ ممكن‌ نيست‌ كه‌ در اين‌ باره‌ به‌ برهان‌ بپردازند، وگرنه‌ «دور» به‌ ميان‌ مى‌آيد ( القانون‌، 1/5 ).
از زمان‌ ارسطو به‌ بعد، دانش‌ و پژوهشهاي‌ پزشكى‌، به‌ ويژه‌ در زمينة تشريح‌ و فيزيولوژي‌، پيشرفتها و دست‌ آوردهايى‌ داشته‌ بود: پزشك‌ يونانى‌ پراكساگوراس‌1 (ح‌ 300 ق‌ م‌ فعال‌ بوده‌ است‌) فرق‌ ميان‌ شريانها و وريدها را به‌ درستى‌ مشخص‌ كرده‌ بود. شاگرد او هِروفيلوس‌2 (355-280ق‌ م‌) به‌ تشريح‌ كالبدهاي‌ مردگان‌ پرداخت‌ و نوشتة وي‌ در اين‌ زمينه‌ دوران‌ نوينى‌ را در پزشكى‌ علمى‌ آغاز كرد. وي‌ كاشف‌ سلسلة اعصاب‌ بود و براي‌ نخستين‌ بار به‌ اهميت‌ مغز، همچون‌ عضو رئيسى‌ در انسان‌، پى‌ برده‌ بود. همچنين‌ پزشك‌ ديگري‌ به‌ نام‌ اِراسيستراتوس‌3 اهل‌ِ كئوس‌4 (310-250ق‌ م‌ ) ، كشف‌ كرده‌ بود كه‌ وظيفة خون‌ سازي‌ كار كبد است‌ نه‌ قلب‌، و ميان‌ اعصاب‌ حس‌ كننده‌ و محرّكه‌ فرق‌ نهاد (نك: اشنايدر5، .(II/410-413 در زمان‌ جالينوس‌ پزشكان‌ بر اين‌ عقيده‌ بودند كه‌ مغز مبدأ اعصاب‌ و نيروهاي‌ احساس‌ است‌ و كبد مبدأ وريدها و نيروي‌گوارش‌ وسرانجام‌ قلب‌ فقط مبدأ شريانهاست‌. اما خودجالينوس‌ جالينوس‌ نيز، در كنار نوشته‌هاي‌ خود دربارة پزشكى‌ و شاخه‌هاي‌ آن‌، از جمله‌ تشريح‌، همة دلايل‌ و نظريات‌ گذشته‌ را گرد آورده‌ و نتيجه‌گيري‌ كرده‌ و آنها را در كتابش‌ «دربارة عقايد بقراط و افلاطون‌6»، مطرح‌ كرده‌ بود. اين‌ نوشته‌ به‌ عربى‌ نيز با عنوان‌ آراء اَبُقراط و افلاطون‌ ترجمه‌ شده‌ بود (نك: اولمان‌، 40 ؛ ويرايش‌ متن‌ يونانى‌ و ترجمة انگليسى‌ آن‌ از دوليسى‌7، نك: مآخذ لاتين‌ ).
بنابر عقيدة ارسطو، قلب‌ جايگاه‌ مركزي‌ روح‌ و مبدأ همة وظايف‌ و اعمال‌ تن‌ است‌، از آن‌ جمله‌ گوارش‌، خون‌سازي‌، احساس‌ و حركت‌، نزد وي‌ چندان‌ فرقى‌ ميان‌ شريانها و وريدها وجود ندارد و همة آنها را زير نام‌ كلى‌ «رگها يا مجاري‌ خون‌ » قرار مى‌دهد. وي‌ در زمانى‌ پيش‌ از كشف‌ سلسلة اعصاب‌ به‌ اين‌ مسائل‌ پرداخته‌ بود و بنابر اين‌ ناگزير بود كه‌ يك‌ كانون‌ مركزي‌ براي‌ همة گونه‌هاي‌ حس‌ و احساس‌ بيابد و گفت‌ آن‌ قلب‌ است‌ و قلب‌ را از لحاظ تشريحى‌ مبدأ سرخ‌ رگها، سياه‌ رگها و نيز اعصاب‌ مى‌دانست‌. وي‌ در اين‌ باره‌ مى‌گويد «زيرا قلب‌ در پيش‌ (سينه‌) و در ميان‌ جاي‌ دارد و ما مى‌گويى‌ كه‌ مبدأ زندگى‌ و هر حركت‌ و حسى‌ در آن‌ است‌» («دربارة اعضاء جانوران‌8»، كتاب‌ سوم‌، فصل‌ 3 15 , a665 ؛ قس‌: همو، اجزاء الحيوان‌، 129). ارسطو در جاي‌ ديگري‌ تصريح‌ مى‌كند كه‌ «قلب‌ و كبد اعضاي‌ ضروري‌ در بدن‌ جانورانند؛ كبد براي‌ اينكه‌ موجب‌ تركيب‌ و اختلاط مى‌شود و قلب‌ براي‌ اينكه‌ سرچشمة گرماست‌، زيرا يك‌ عضو بايد يافت‌ شود كه‌ مانند يك‌ آتشدان‌ نيك‌ نگهداري‌ شده‌، شعلة زيستى‌ طبيعت‌ در آن‌ فروزان‌ باشد، چنانكه‌ گويى‌ قلعة (در متن‌ يونانى‌: آكروپوليس‌) بدن‌ است‌» («دربارة اعضاء جانوران‌»، فصل‌ 7 ، 24-26 a 670 ؛ قس‌ : همو، اجزاء الحيوان‌، 145، ترجمة ناقص‌ ).
از سوي‌ ديگر، چنانكه‌ اشاره‌ شد در دوران‌ جالينوس‌، پزشكان‌ از پيش‌ يافته‌ بودند كه‌ مغز، مبدأ اعصاب‌ و نيروي‌ احساس‌ است‌ و كبد مبدأ وريدها و نيروي‌ گوارش‌ و مركز خون‌ سازي‌ است‌ و قلب‌ فقط مبدأ شريانهاست‌. ابن‌ سينا با پذيرفتن‌ اكتشافهاي‌ نوين‌ در زمينة تشريح‌، همچنان‌ بر ديدگاه‌ و موضع‌گيري‌ ارسطويى‌ اصرار مى‌ورزيد. وي‌ در قانون‌، در يكجا مى‌گويد: اما حكيم‌ فاضل‌ ارسطوطاليس‌ بر آن‌ است‌ كه‌ مبدأ همة اين‌ نيروها [يعنى‌ نيروهاي‌ نفسانى‌، طبيعى‌ و حيوانى‌] قلب‌ است‌... همان‌ گونه‌ كه‌ مبدأ حس‌ نزد پزشكان‌، مغز (دماغ‌) است‌...، اما چون‌ جست‌ و جو و پژوهش‌ شود، معلوم‌ مى‌شود كه‌ امر آنچنان‌ است‌ كه‌ ارسطوطاليس‌ ديده‌ است‌ (القانون‌، 1/67 ). ولى‌ ابن‌ سينا نظر صريح‌ خود را در جانبداري‌ از نظرية ارسطويى‌، در بخشى‌ از كتاب‌ شفا (الحيوان‌، كه‌ از آخرين‌ نوشته‌هاي‌ اوست‌) بيان‌ مى‌كند. وي‌ پيش‌ از اين‌ در قانون‌ دربارة نيروهاي‌ سه‌ گانه‌ (نفسانى‌ و...) گفته‌ بود كه‌ «بسياري‌ از حكيمان‌ و عامّة پزشكان‌، و به‌ ويژه‌ جالينوس‌، بر آنند كه‌ هر يك‌ از اين‌ نيروها داراي‌ يك‌ عضو رئيسى‌ است‌ كه‌ معدن‌ آن‌ است‌ و افعال‌ از آن‌ صادر مى‌شود» (همان‌، 1/66 - 67). از سوي‌ ديگر، ابن‌ سينا در كتاب‌ النفس‌ شفا نيز گفته‌ بود كه‌ نظر تحقيقى‌ خود را در جاي‌ ديگري‌ بيان‌ خواهد كرد (الشفاء، طبيعيات‌، النفس‌، 234). وي‌ سرانجام‌ در بخش‌ حيوان‌ شفا مى‌گويد «بزرگ‌ فيلسوفان‌ (جَليل‌ الفلاسفة، يعنى‌ ارسطو) گفته‌ است‌ كه‌ اين‌ عضو (دهنده‌) قلب‌ است‌ و آن‌ اصل‌ نخستين‌ براي‌ هر نيرويى‌ است‌ و به‌ همة اعضاي‌ ديگر نيروهايى‌ مى‌بخشد كه‌ بدان‌ وسيله‌ خوراك‌ مى‌گيرند، زنده‌اند و ادراك‌ و حركت‌ مى‌كنند .
اما پزشكان‌ و گروهى‌ از نخستين‌ فيلسوفان‌، اين‌ نيروها را در اعضاء [مختلف‌] پراكنده‌اند » (نك: الشفاء، طبيعيات‌، الحيوان‌، 13). ابن‌ سينا در جاي‌ ديگري‌، پس‌ از نقل‌ نظرية ارسطو در اين‌ باره‌ كه‌ مبدأ رگها (عروق‌) قلب‌ است‌ و نيز نقل‌ نظرية ديگران‌، پيش‌ و پس‌ از ارسطو، كه‌ مبدأ عروق‌ ساكن‌ را كبد مى‌دانسته‌اند، و همچنين‌ نقل‌ نظرية ارسطو كه‌ قلب‌ را مركز اعصاب‌ مى‌شمارد، در حالى‌ كه‌ ديگران‌ آن‌ را مغز مى‌دانند، مى‌گويد «اما ما، هر چند معتقديم‌ كه‌ خاستگاه‌ همة نيروهاي‌ نفسانى‌، قلب‌ است‌، اما اصرار زيادي‌ نداريم‌ كه‌ مبدأ اين‌ آلات‌ را ناگزير در قلب‌ قرار دهيم‌، هر چند به‌ اين‌ امر بيشتر گرايش‌ داريم‌» ( الشفاء، طبيعيات‌، الحيوان‌، 40 ).
بر روي‌ هم‌ مى‌توان‌ گفت‌ كه‌ ابن‌ سينا در قانون‌ همة اطلاعات‌ و شناختهاي‌ پزشكى‌ يونانى‌ و عربى‌ را تا دوران‌ خودش‌، بدان‌ گونه‌ كه‌ از آنها آگاه‌ بوده‌ است‌، يكجا گردآورده‌ بود. مباحث‌ تشريح‌ و فيزيولوژي‌ را عمدتاً بر پاية نظريات‌ جالينوس‌ و بخش‌ داروشناسى‌ و داروهاي‌ گياهى‌ را بر پاية نوشتة ديوسكوريدِس‌1 ، داروشناس‌ نامدار يونانى‌ (نيمة دوم‌ سدة نخست‌ م‌) و نوسيندة كتاب‌ بنيادي‌ «دربارة مواد پزشكى‌2» استوار ساخته‌ است‌. وي‌ بارها از او نام‌ مى‌برد (مثلاً القانون‌، 1/246، 401، جم: ديسقوريدوس‌ ).
يكى‌ از ويژگيهاي‌ ابن‌ سيناي‌ پزشك‌، مشاهدات‌ بالينى‌ او دربارة بيماريهاي‌ گوناگون‌ است‌، از ناراحتيهاي‌ پوستى‌ و بيماريهاي‌ ريوي‌ گرفته‌ تا اختلالهاي‌ سلسلة اعصاب‌ و انواع‌ ديوانگيها (نك: القانون‌، 1/73 به‌ بعد، نيز 1/148 به‌ بعد). ويژگى‌ ديگر روش‌ ابن‌ سينا در قانون‌ تكيه‌ بر تجربه‌ و كار برد آن‌ دربارة داروهاست‌. وي‌ در آغاز بخش‌ مربوط به‌ داروها - كه‌ در حد خود از لحاظ دارو و گياه‌ شناسى‌ از اهميت‌ بسيار برخوردار است‌ - هفت‌ قاعده‌ را وضع‌ مى‌كند كه‌ طبق‌ آنها بايد روش‌ تجربى‌ براي‌ تعيين‌ خواص‌ و تأثير داروها و تجويز آنها در بيماريها، به‌ كار برده‌ شود (نك : همان‌، 1/224- 225 ).
كتاب‌ قانون‌ طى‌ دوران‌ سده‌هاي‌ ميانه‌، معتبرترين‌ متن‌ براي‌ آموزش‌ پزشكى‌ در دانشگاههاي‌ مونپليِه‌3 و لووَن‌4 بوده‌ و تا 1650م‌ نيز در دانشگاهها تدريس‌ مى‌شده‌ است‌. متن‌ كامل‌ قانون‌ پيش‌ از 1187م‌ از سوي‌ گرادوس‌ كرمونايى‌5 (د 1187م‌)، به‌ فرمان‌ اسقف‌ اعظم‌ تولِدو6 (طُلَيطُلَه‌) رَيموند7 (د 1151م‌) به‌ لاتينى‌ ترجمه‌ شده‌ بود. وي‌ همچنين‌ مترجم‌ اثر پزشكى‌ ديگر ابن‌ سينا الارجوزة فى‌ الطب‌ به‌ لاتينى‌ است‌. در دوران‌ رنسانس‌ اروپا نيز ترجمة لاتينى‌ قانون‌ از 1473 تا 1486م‌ چندين‌ بار در ايتاليا (ونيز) چاپ‌ و منتشر شده‌ بود. دانشمند ايتاليايى‌ آندرئاآلپاگو8 (د 1520 يا 1521م‌) به‌ ترجمة آثار پزشكى‌ ابن‌ سينا شهرت‌ يافته‌ بود. وي‌ ترجمة لاتين‌ قانون‌، احكام‌ الادوية القَلبّية و نيز الارجوزة فى‌ الطب‌ را بازنگري‌ و تصحيح‌ و چند نوشتة ديگر ابن‌ سينا را نيز به‌ لاتينى‌ ترجمه‌ كرده‌ بود (نك: بِدورِه‌9، دالورنى‌10، در مآخذ لاتين‌). ترجمة روسى‌ متن‌ كامل‌ قانون‌ در 5 جلد (6 بخش‌) در فاصلة سالهاي‌ 1954-1960م‌ در تاشكند منتشر شده‌ است‌ (نك: اولمان‌، 153 ، بقية حاشية 8 ، كه‌ در آنجا ترجمه‌هاي‌ بخشهايى‌ از قانون‌ نام‌ برده‌ مى‌شود؛ براي‌ آگاهى‌ از تأثير آثار پزشكى‌ ابن‌ سينا، نك: اِلگود، .(148-209
مآخذ: ابن‌ سينا، الشفاء، طبيعيات‌، الحيوان‌، النفس‌، قاهره‌، 1970م‌؛ همو، القانون‌، بولاق‌، 1294ق‌؛ ارسطو، اجزاءالحيوان‌، ترجمة يوحنا بن‌ بطريق‌، به‌ كوشش‌ عبدالرحمان‌ بدوي‌، كويت‌، 1978م‌؛ نظامى‌ عروضى‌، احمد، چهار مقاله‌، به‌ كوشش‌ محمد قزوينى‌، ليدن‌، 1909م‌؛ نيز :
Aristotle, De Partibus animalium; B E doret, H., X Les Premi I res versions tol E dans de philosophie, OE uvres d'Avicenne n Reuue N E oscolastique, Louvain, 1938; vol. XLI, P. 374 sq; Crombie, A. C. X Avicenna's Influence on the Medieval Scientific Tradition n , Auicenna, Scientist and Philosopher, A Millinary Symposium, ed. G. M., Wickens, London, 1952; D, Alverny, Marie th E r 5 se, X Notessur sur les traductions medi E vales d'Avicenne n , Archiue d'histoire doctrinale et litt E raire du Moyen " ge, 1952, No. 27; De Lacy, Galen, X On the Doctrines of Hippocrates and Plato n , Corpus Medicorum Graecorum, Berlin, 1980-1984, vol, IV, 1, 2; Elgood, C., A Medical History of Persia and the Eastirn Caliphate, Cambridge, 1951; GAL; GAL,S; Schneider, Karl, Kulturgeschichte des Helenismus, M O nchen, 1969; Siraisi, H. G., Auicenna in Renaissance Italy, The Canon and Medical Teaching in Italian Uniuersities after 1500, Princeton, 1987; Ullmann, Manfred, Die Medizin im Islam, Leiden, 1970.
شرف‌الدين‌ خراسانى‌ (شرف‌ )

تغییر اندازه فونت:

تغییر فاصله بین کلمات:

تغییر فاصله بین خطوط:

تغییر نوع موس:

تغییر فونت:

تغییر رنگ ها:

رنگ اصلی:

رنگ دوم:

رنگ سوم:

بازنشانی تنظیمات: